تبليغاتX
جوجک

جوجک

جایی برای دور هم بودن یک لحظه شاد بودن

اگرپسري بر ضد دخترها حرفي زد بدونيد ...

اگرپسري بر ضد دخترها حرفي زد بدونيد

ازهمه بيشتر دنبال دخترهاست و براشون له له ميزنه!!


حكايتش حكايت همون گربه هست كه دستش به گوشت نميرسيد مي گفت پيف پيف بو مي ده!


تا حالا صد تا دخترسر كارش گذاشتند و حالشو گرفتند !


تا حالا هر چي التماس كرده دختراي ناز ايروني كه سهله يه وزغ ماده هم تحويلشون نگرفته!!


توي دانشگاه نمره هاي ماكزيمم دخترا رو ديده و براي اينكه كسي نفهمه آي كيوش در حد كلوخه مجبوره بشينه براي دخترا حرف در بياره


تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تميزي و خوشتيپي خواهرش مدام زدند تو سرش


از اينكه با صد نوع مدل موي مختلف و خط ريشاي عجيب غريب نميتونه قيافه مثل اژدهاشويه كم شبيه آدما بكنه به دختراي ايروني كه با آرايش زيباتر ميشند حسودي مي كنه


مي بينه يك نفر تو دنيا پيدا نميشه كه فقط يه بار منتشو بكشه و بايد يه عمر ناز كش باشه


مي بينه خيلي از مردا و پسراي اطرافش (وحتي خودش) حاضرند با اشاره يه خانم همه چي شونو فدا كنند اون وقته كه يه جاش به شدت ميسوزه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:40  توسط میترا  | 

تخم گذاری به جای زایمان

 سلام...

مثله همیشه دیدم از این میترای ما بخاری بلند نمیشه 

گفتم خودم بیام یک حالی به این وبلاگ بدم

این شما و این هم تخم گذاشتن خانم ها به جای زایمان

راستی آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرده‌ايد که اگر خانم‌ها بجای حامله شدن و وضع حمل، مانند پرندگان تخم می‌گذاشتند، چه اتفاقاتی در دنيا رخ می‌داد، و زندگی روزمرۀ ما دستخوش چه تغييراتی می‌شد؟ بله. بی‌شک زندگی ما متحمل تغييراتی بيشمار می‌شد که نوشتن همۀ آنها از ده‌ها صفحه نيز بيشتر خواهد شد، بنابراين بنده، به ذکر چند نکته از اين تغييرات فراوان اکتفا می‌کنم و مابقی آن را به عهدۀ شما خوانندگان عزيز خواهم گذاشت. بنظر من، بزرگترين و بهترين تغييری که در زندگی خانم‌ها رخ می داد، اين بود که ديگر هيچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعد از آن نبود و خانم‌ها از بابت مراقبت‌ها و رژيم‌های غذايی دوران بارداری، راحت و بی‌خيال بودند، چون تخم می‌گذاشتند و با خيال راحت روی آن می‌نشستند. البته احتمالاً دوران روی تخم نشستن آن‌ها، برای خودش داستان‌ها و رسم و رسومات بسياری ايجاد می‌کرد و موضوع غيبت و پرحرفی خيلی از خانم‌های پير و جوان می‌شد. مثلاً مراسم «تخم اندازون»!!! که طی آن خانم‌ها دور هم جمع می‌شدند و با شيرينی و کادو به عيادت «مادر آينده» و «تخم‌هايش» می‌رفتند و پيرامون تخم و تخمگذاری و خاطرات تخمی خود، با هم به بحث و گفتگو می‌پرداختند. (البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم، تا روزها و هفته‌ها بحث شيرين غيبت ادامه می‌يافت). مثلاً:
- واه، واه، واه، دختره رو ديدی اقدس جون! همچين با افاده روی تخم‌هاش نشسته بود که انگار تخم طلا گذاشته!!! - آره خواهر، والله ما اون وقت‌ها، شيش تا شيش تا تخم میذاشتيم و اينقدر هم ناز و ادا نداشتيم. امان از دخترهای اين دوره زمونه...! و يا: -وای، وای، وای، مهين جون، تخم‌هاشو ديدی؟؟!... عين گردو بود!!! هم کوچيک بود، هم سياه!!
-آره ديدم، شهين جون. چقدر هم مادر شوهره ازش تعريف می‌کرد، خدا شانس بده. من تازه که عروسی کرده بودم، يک تخم گذاشتم عين هلو!!! هر کی می‌اومد ديدنم، دلش می‌خواست گازش بگيره! ولی خدا شاهده که مادر شوهرم يک بار هم جلوی مردم از تخم من تعريف نکرد...
و اما دومين تغيير خوش آيند برای خانمها اين بود که آنها می‌توانستند با خيال راحت و بدون تحمل درد و يا بيهوشی شاهد لحظۀ تولد فرزندشان باشند، چون ديگراز درد زايمان و «اپی دورال» و «سزارين» خبری نبود.
طبيعتاً علم پزشکی هم به صورت امروز نبود و مردم بجای مراجعه به دکتر زنان و زايمان، از وجود تخم شناسان حرفه‌ای، و دکترهای «تخمي» بهره‌مند بودند. دردنيای تجارت و بيزنس نيز احتمالاً تغييرات فراوانی ايجاد می‌شد. مثلاً شرکت‌های توليد کنندۀ لباس و لوازم حاملگی در دنيا وجود نداشت و بجای آنها کمپانی‌های تخمی فراوانی در دنيا تأسيس می‌شد که کار آنها تهيه و توليد انواع و اقسام لوازم و ادوات تخمی، جهت نگهداری بهينۀ تخم بود. مثل «تخم گرم کن الکترونيکی هوشمند» و يا «محافظ کامپيوتری تخم، با قابليت اتصال به اينترنت و کنترل از راه دور»!!! تزئينات تخم نيز برای خود ماجراهايی داشت و موضوع رقابت و چشم و هم‌چشمی بسياری از بانوان محترم می‌شد. مثلاً روکش‌های طلا برای تخم که در صورت سفارش بر روی آن برليان هم کار گذاشته می‌شد تا خانم با ناز و افاده بر روی آن بنشيند و به بقيه پز بدهد! و همين کارها باعث پيدايش کمپانی‌های جديدی جهت اخذ «وام‌های تخمي» با بهره‌های جور وا جور و نهايتاً سرمايه‌گزاری‌های تخمی در اين راه می‌شد. خلاصه که خيلی‌ها بسوی بيزنس‌های تخمی می‌رفتند و ايده‌های تخمی فراوانی، به ثمر می‌نشست و در نتيجه، خيلی‌ها «مييلونر و ميلياردر تخمي» می‌شدند. و چه بسا افرادی هم بودند که بخاطر ايده‌های تخمی خود، دست به کارهای تخمی می‌زدند و پس از چند سال فعاليت بی‌حاصل تخمی، اعلام ورشکستگی می‌کردند و در نتيجه همۀ سرمايه خود را از دست می‌دادند. دربخش تبليغات تجاری نيز مردم شاهد حضور آگهی‌های ريز و درشت تخمی در در و ديوار و راديو و تلويزيون بودند، که مثلاً می‌گفتند: «اگر تخم بزرگ می‌خواهيد، با دکتر ... متخصص امور تخم تماس بگيريد.» «استرس و افسردگی‌های تخمی خود را با دکتر ... دارای بورد تخصصی از انجمن دکتران تخمی آمريکا در ميان بگذاريد.» «آقای ...، مشاوری مطمئن در امور تخم‌های شما». «خانم ...، وکيل آگاه و با تجربه برای دعاوی تخمی شما. عضو هيات مديرۀ کانون وکلای تخمی کاليفرنيا» «تخم‌های خود را نزد ما بيمه کنيد و با خيال راحت به مسافرت برويد. شامل: سرقت، ترک‌خوردگی و شکستگی!» «اگر به علت مشغله کاری و يا بيماری، قادر به نشستن روی تخم نيستيد، با ما تماس بگيريد. ما از تخم شما مانند چشم خود محافظت می‌کنيم!» وب سايت‌های تخمی نيز مانند سرطان، در عرض چند هفته تمامی کامپيوترها و شبکه‌ها را تسخير می‌کردند.
در تلويزيون، مردم به مشاهدۀ ميزگردها و برنامه‌های پرسش و پاسخ تخمی می‌نشستند. مثلاً خانمی از اصفهان با تلويزيونی در لس‌آنجلس تماس می‌گرفت و بعد از ده‌ها دفعه که صدا قطع و وصل می‌شد، می‌پرسيد: آقای دکتر، من احساس می‌کنم که جديداً پوست تخمم نازک شده(!) چيکار بايد بکنم؟...
و طبق معمول هميشه، آقای دکتر يک جواب بی سر و ته به او می‌داد و گوشی را قطع می‌کرد و به سراغ بقيۀ سئوالات تخمی شنوندگان می‌رفت.
در برنامه‌های راديويی نيز، برنامه‌های روانشناسی تخمی، در بين شنوندگان جايگاه ويژه‌ای داشت و دراين ميان خوانندگان و نوازندگان هم از اين داستان بی‌نصيب نمی‌ماندند و حتماً ترانه‌هايی در وصف تخم و تخمگذار سروده می‌شد. بطور مثال:
-يک تخم دارم، شاه نداره. صورتی داره، ماه نداره...
ويا:
-هيشکی مثل تو تخم نداره. نه داره. نه می‌تونه بذاره... زندگی خانوادگی و روابط انسان‌ها نيز جدا از اين تغييرات نبود و حتماً آداب و رسوم و معاشرت‌های مردم نيز بر همان اساس تغيير می‌کرد. مثلاً مادران به پسران خود می‌گفتند و نصيحت می‌کردند که: مادر سعی کن زنی بگيری که واست تخم‌های گنده گنده بکنه!!!
در هنگام خواستگاری نيز مادر عروس با افاده به خانواده داماد می‌گفت: خانوادۀ ما اصولاً «تخم بزرگ» هستند. من خودم وقتی تازه ازدواج کرده بودم، يک تخم گذاشتم، اندازۀ هندوانه!!!!...
به اسامی افراد و نام‌های خانوادگی موجود نيز، احتمالاً چندين اسم و فاميل تخمی اضافه می‌شد. مثلاً: تخمعلی تخمی‌زاده، تخمناز تخمی‌نژاد، تخم‌عباس تخمی‌پور و...
پدربزرگ، مادربزرگ‌ها مثل هميشه، شايعه درست می‌کردند و از تجربيات تخمی خود سخن می‌گفتند و برای جوان‌ترها داروهای سنتی و گياهی تجويز می‌کردند و می‌گفتند:
-قديمی‌ها گفته‌اند: اگر روزی چهار تا استکان گل گاو زبون بخوری، تخمهات ميشه اندازه نارگيل!!!
ويا:
اگر کنجد رو با پوست گردو مخلوط کنی و با هل و نبات بخوری، حتماً تخم دوزرده می‌کنی! و...
مردم هنگام قسم‌خوردن و يا قسم‌دادن يکديگر، از قسم‌های تخمی نيز استفاده می‌کردند. مثلاً می‌گفتند: به جون تخم عزيزم راست می‌گم! و...
و هنگام دعوا و عصبانيت، علاوه بر فحش خواهر و مادر و جد و آبا، به تخم‌های هم ديگر نيز فحش می‌دادند مثلاً: الهی تخمهات بشکنه! الهی تخمهاتو سگ ببره و...!!!
در قوانين کشورها نيز احتمالاً چند قانون تخمی به بقيۀ موارد قانونی اضافه می‌شد و همين موضوع، مقدمۀ بروز يکسری جرم و جنايت تخمی می‌شد.
جنايتکاران جنگی به جای «نسل کشي»، «تخم شکني» می‌کردند و باندهای تبهکار و مافيايی علاوه برخلاف‌های قبلی، به جرائم تخمی مانند تخم دزدی و تخم فروشی و قاچاق تخم هم روی می‌آوردند.
حال شما بگوييد، دوران حاملگی بهتر است يا زندگی تخمی؟!!

نویسنده : گل باقالی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 3:43  توسط میترا  | 

گل باقالی برمیگردد

سلام دوس جونا 

به کوری چشم بعضی ها که چشم ندارن عشخه منو میترا رو ببینن

 دوباره به درخواست عشخم جوجک  برگشتم(این قایق قلب همش ماله خودت عشخم) این شکلات ها رو هم خودت تنها بخور وبه هیچکس نده باید به اطلاعتون برسونم که عشخه من و میترا مثله میخ طویلس که هیچ خریYahقادر به کندنش نیست

(قابل توجه بعضی ها که بعد پا خوردن   )خوب منو عشخمGeminiهمتونو دوست داریم و از همین جا همتونو یکی یک بوس گنده میکنیم

راستی قراره عشخم میترا زود زود بیاد پیشم تا اون وقت یک شب با هم بشینیم و من از اسمون براش ستاره بکنممیخوایم با هم بریم موج های ابی بعد من میترا رو ببرم عمق ۱۰ متری غرقش کنمنمیدونید که چقد خوشحالم که قراره عشخم جوجک رو ببینم

تازه بابایی گلم هم هست که میخوام ببینمش این گل هم ماله شماهر دوتاتون رو دوست دارم هم بابایی هم جوجک مواظب خودتون باشید


این هم عکس منو جوجک که خودم براش درستش کردم

 و لوگوی وبلاگمون هست

نظر خواهی هم تو پست قبل فعاله چون این یک پست خبر رسانی بیده بود

امضا : گل باقالی خوشگله

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:33  توسط میترا 

یه تکه کاغذ

سلام سلام

به خاطر بهار جونم منم از این به بعد مطالب طنز میذارم

نمیدونم این تکراریه یا نه

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (Jeni یه دختر) نوشته شده بود …

 

مرده میگه : وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش jeni بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.



سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر كوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:50  توسط میترا  | 

قورباغه و سه ارزو

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم
.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم
!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد
.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم
.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی
.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد
.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند
.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد
.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد
.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم
!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین
.
قابل توجه خواننده های مذکر اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.


این هم بخاطر گل روی اون کسایی که منتظره اپ چدید این وبلاگ بودن

                  اما            

     توجه                   توجه                 توجه

قابل توجه میترا خانم اگه اون بخواد همین طوری این وبلاگ رو به امون خدا رها کنه من نمیتونم تنهایی ادارش کنم پس من هم از خیرش میگذرم و تعطیلش میکنم....این یک تهدید کاملا جدی بود پس میترا خانم نزن به دره گشادی هفته ای یک بار یک مطلبی اینچا اپ کن هم خدا رو خوش میاد هم بنده خدا رو در ضمن شما معلوم هست کجایی؟؟؟؟میگم وقت کردی یک تک پا هم به وبلاگ من بیاپیش همه که میری


پی نوشت:

|----|-

| 'o

| \|/

| J L

|

|

اگه نظر ندید خودم رو دار میزنم

اسم وبلاگ هم تغیر یافت چون اینجا به همه چی شبیه جز مکتب فلسفی جوجک هم از این به بعد

 اسم اختصاصی عشقه ما میترا هست...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت:

من میترا ام

باشه بهار جونم چند روز دیگه من پست میذارم

دوستتون دارم همتونو

بای فعلا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:14  توسط میترا  | 

بهشت و جهنم

سلام

با دلی شکسته اما دست پر اومدم ببینم چیکار میکنید

دوست دارم بخش نظرات رو منفجر کنید ها

وگرنه من شمارو منفجر میکنم و دعا میکنم کچل شید

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی

داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباسهای

مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و'

جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه

ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا

دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون

کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق

داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا

بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا!

شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!!

آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن

 

ای نفس کششششششششششش

نظر بده.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 1:34  توسط میترا  | 

عیدتون مبارک

چشماتو ببند … نفس بکش… بو کن

اگه گفتی بوی چیه؟؟؟

اووووووووووووممممم … قرمه سبزی !!!!؟؟؟

نه منگل !!!!! قرمه سبزی چیه !! بوی عیده !
بوی نوروز… بوی شیرینی… عطردرخت بهار نارنج توی حیاط خونه ی پدر بزرگ

صدای قل قل سماور….

پاشو ببین چه خبره !!!

پاشو صدای پرنده ها رو گوش کن

ده پاشو دیگه !!!!!!

آآآآی چقد زود گذشت سال هایی که واسه رسیدن عید لحظه شماری می کردیم…

اما حالا بدون اینکه متوجه شیم سال ها و عید ها میان و میرن…

هیچ وقت از گذر زمان ناراحت نشو چون این قانون طبیعته !!!

وقتی ناراحت باش که زمان گذشته و تو هنوز تو همون خونه ی اولتی....

پس خوشحال باش و خدا رو شکر کن که تو جلوتر از زمان گام برداشتی

**************

سال نوتون مبارک

چند وقتی نبودم این میترا خانم هم که دیگه زده به در گشادی

سال به سال به زور میاد یک پست میزاره میره گیر من بیفته تیکه بزرگش گوششه

واسه ی همتون درشروع سال جدید آرزوی موفقیت دارم

امیدوارم عید به همتون خوش بگذره.. اگه مسافرتین یا هر جای دیگه جای مارو هم خالی کنید..

موقع دعا کردن ما و همه نیاز مندان دعا رو فراموش نکنید..

شیر های گاز خونتونو موقع بیرون رفتن کنترل کنید..

لامپ های اضافی روهدر ندید

آب رو خاموش کنید..

زیاد بنزین نخورین


راستی اینو هم بخونید و حالشو ببرید و برید بگید مکتب خونه بد جاییه

_مسافر تاکسي آهسته روي شونه‌ي راننده زد چون مي‌خواست ازش يه سوال بپرسه… راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد…نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس…از جدول کنار خيابون رفت بالا…نزديک بود که چپ کنه…اما کنار يه مغازه توي پياده رو متوقف شد… براي چندين ثانيه هيچ حرفي بين راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگيني حکم فرما بود تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هي مرد! ديگه هيچ وقت اين کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندي!" مسافر عذرخواهي کرد و گفت: "من نمي‌دونستم که يه ضربه‌ي کوچولو آنقدر تو رو مي‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصير تو نيست…امروز اولين روزيه که به عنوان يه راننده‌ي تاکسي دارم کار مي‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ي ماشين جنازه کش بودم

_ حالا برعکس کنيد اين جريان را ....راننده تاکسي که روز اولي بود راننده نعش کش شده بود بعد از تحويل گرفتن اولين جنازه به او گفت :::ببين فقط دربست ميرم ..توي جاده خاکي و بيرون شهر هم نميرم ...تاکسي متر هم خبري نيست ...حالا حرکت کنم يا پياده ميشي!!!؟؟؟

با تشکر گل باقالی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:15  توسط میترا  | 

کچلم کردید(قسمت اخر ویکتوریا)

گل باقالی هستم از بس گفتید بیشتر از اخر ویکتوریا بگو کچلم کردید نمیخواستم همشو توضیح بدم اما خوب الانم همشو نمیگم که پررو نشید گرچه با میترا خانم قهرماما خوب اینو که گفتم دیگه خودتونم بکشید بیشتر نمیگم که نمیگم ها تا بمونید تو کفشششش

خلاصه آخرین قسمت سریال ویکتوریا :

  جونم براتون بگه که ويكتوريا دوتا پايان داره يكي پايان اصلي كه تو شبكه RTI‌ پخش شد يكي پايان متفاوت كه در Telemundo ، حالا من خودم چه تو کانال باکو چه تو DVDم يه پايان رو ديدم که این بود که ویکتوریا و جرونیمو تو یک ساحل دارن باهام قدم میزنن که به احتمال زیاد تو فارسی وان هم همین طوره اما احتمال داره ايني كه از فارسي وان پخش ميشه داراي پايان جديد باشه ویکتوریا و جرونیمو تو فرودگاه به هم میرسن.ماریانا و اندرس باهمن....مه مه همچنان به کامنداش دستور میده.....فرناندا و هنری باهم دوست میشن.....کامیلا و برناردو با همن.هلنا و جراردو و داوید وارتورو باهمن.پائولا وسباستین از هم جدا نمیشن و با ویکی هستند البته انریکه و فیلیپ هم هستند....سانتیاگو و استرلا با هم کنسرت گذاشتن...........والریا میره....(این یک چکیده بود دوستان)

پايان اول (اصلي): وقتي جرونيمو قصد رفتن داره به درخواست بچه هاش و مادرش كه با جرونيمو مخالف بود به دنبال جرونيمو ميرن، همه با هم. جرونيمو هم با مارتين تو فرودگاه بودن و بارو بنديل رو جمع كرده بودن و ميخواستن از شهر برن، و ويكتوريا ميرسه و نميزاره برن. بعد صحنه هاي مختلف شخصيت هاي فيلم رو نشون ميده.
پايان دوم: فقط ويكتوريا ميره دنبال جرونيمو و نشون نميده كه بچه هاش هم هستن، ولي اصلا در آخر فيلم صحنه جزيره رو نشون نميدن. سانتياگو با اكسترلا رفتن خارج و سانتي كنسرت داره، و از طريق وب كم باهاش چت ميكنن. ماريانا و پائولا به همين شكل اول هستن. در كل فقط از رسيدن به جرونيمو جلوگيري شده... .

 اینم واسه کسایی که خیلی تو کف اخر سریال هستن سه دقیقه اخر فیلم رو میتونید از سایت زیر دانلود کنید و ببینید راستي حالا من سعي ميكنم بگردم و درباره پايان جديدش اطلاعاتي كسب كنم. در هر صورت دوتا پايان فيلم رو بصورت كوتاه براتون براي دانلود ميزارم    دانلود قسمت اخر ویکتوریا

نظر خواهی تو پست قبل فعال است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 6:41  توسط میترا 

نقطه سر خط

سلام

در باز شد و گل اومد گل باقالی خوش اومد

       جارو کنید زیر پاش خاک نشینه روی پاش

 وقتی گلا باز م یشه گل باقالی ماه میشه...        ماه ماه ماه میشه آها دستا شله

یک سلام گنده به همه اونایی که منتظرم بودن به اونایی که از دوریم خود کشی کردن و خواب و خوراک نداشتن

مخصوصا ماوای گلم که کلی سراغمو گرفته قربونت برم وبلاگت برام باز نشد بیام و باز شه جوابت رو خصوصی بهت میدم خوشگلم....

یک سلام هم به عجقه خودم میترا که خیلی نگرانم بوده و یک افرین برای اینکه توی وبلاک فیلم هندی گل کاشته...الان وقتم کمه اما در اسرع وقت برمیگردم با مطالب و سوالاتی جالب و خوندی یک جورایی با دست پر برگشتم برای اطلاعات بیشتر درباره تاخیرم به وبلاگ شخصیم مراجعه کنید

گیلاس تلخ(وبلاگ شخصی گل باقالی)

این هم عکسی لو رفته از عجقه ما میترا

بهش نگین ها این عکسو دزدکی ازش گرفتم...فداش بشم

این هم عکس عروسکی که برای ولین تاین از مامانم کادو گرفتم

(شانس نداریم که مگه مامانمون کادو بده) خوشگله نه ؟ تا دلتون بسوزه

خوب برم که دیگه دیر وقته زود زود با دست پر بر میگردم

تا سلامی دیگر بدرود

بعدا نوشت:

در جواب الهه عزیز و گلی ناز که گفته بود براش ایمیل بزنم باید بگم بله من این سریال رو

 تو یکی از کانال های باکو دیدم

اره جرونیمو و ویکتوریا بهم میرسن و با هم میرن اسپانیا

یعنی اخر سریال جرونیمو داره میره و توی فرودگاه هست ویکتوریا میره فرودگاه و از همون جا با هم میرن

البته اتفاق های دیگه ای هم می افته که اگه بگم مزه ی سریال از دست میره

 سوال دیگه ای هم داشتین در خدمتم

امضا:گل باقالی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 22:59  توسط میترا  | 

سلام

سلام به همگی خوبین؟؟

چند وقته میخوام بیام و پست جدید بذارم ولی نمیدونم چی بنویسم

این پستو واسه این گذاشتم که این وبو دوباره باز کنم

تو این مدت تو وب همه تون میومدم وقتی پست میذاشتین

ولی نظر نمیذاشتم

فکر نکنین بی معرفتم

دوستتون دارم

بای فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:47  توسط میترا  |